سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
رصد خانه
![]()
استون هنج درانگلستان(که حدود2700سال پیش ازمیلادساخته شد) دایره ای ازسنگ است که تصورمی شود به جای رصدخانه وتقویم به کارمی رفت. محورآن درامتداد طلوع خورشید درنیمه ی تابستان(21ژوئن)قرارکرفته است.به همین دلیل احتمال می دهد که برای دنبال کردن حرکت های خورشید ماه وسیاره به کار می رفته است.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
لطيفه بامزه
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»
بيكاري
شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.
در عكاسي
عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»
به شرط چاقو
مردي بادكنك فروشي باز كرد، اما بعد ازمدتي ورشكست شد، چون بادكنك هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
در كلاس فارسي
معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»
درسينما
اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت كني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»
در كلاس زيست شناسي
معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»
دروغگوها
اولي: «يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟»
دزدي
صاحب خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست، من با خودم چند نفر آورده ام.»
استراحت
اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»
نقاش تنبل
اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
سكوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.
در استخر
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.
چشم نخوردن
جلال: سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!
عينك دودي
روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد: چقدر نوشابه سياه!
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان! توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!»
اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»
شكار شير
اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
توصيه مادرها
مادر: «پسرم! باز هم كه با اميد دعوا كرده اي! مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان! گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا ۳۰ بشمارد!»
يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.
قصه تكراري
روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
كلاغ با خونسردي مي گويد:
« كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»
غربت
يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»
احوال پرسي
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»
وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
لاف زني
روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»
مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»
در كلاس علوم
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
راننده ناشي
شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»
دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»
در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»
در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»
خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»
علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»
در كلاس علوم
معلم:« حامد! توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا! با پرداخت مقداري پول!»
نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
لطيفه
از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.»
اشتباه
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش! بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
يك ماجراي جالب
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
كمي هم بخنديم
لطيفه![]()
![]()
به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟![]()
پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"
![]()
يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!
ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.![]()
![]()
لطيفه هاي ملا نصرالديني
علت جنگ
شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!
راه گم كرده
ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!
كندن بال مگس
ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!
عقل سالم
زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
كشيدن دخانيات از چه زماني شروع شد؟
|
|
|
اولين مردمي كه توتون را زراعت كرده و مي كِشيدند، سرخ پوستان شمال و جنوب آمريكا بودند. موقعي كه كريستف كلمب و ساير كاشفان اوليه آمريكا، قدم به اين قاره گذاشتند، متوجه شدند كه بومي هاي اين سرزمين از توتون و تنباكو به صورت مختلف استفاده مي كنند. مثلاً يك نوع چپق كشيدن بين سرخ پوستان رسم بود كه علامت صلح بود. گذشته از اين، سرخ پوستان عقيده داشتند كه تنباكو خواص دارويي داشته و اگر آن را بكشند از بيماري ها در امان خواهند بود. |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
كلم از كجا آمده است؟
|
|
|
كلم يك گياه بسيار قديمي است و گياهان خواركي ديگري كه نسلشان به اين گياه قديمي مي رسد، آنقدر تعدادش زياد است كه حتماً تصورش را هم نمي كرديد كلم يك چنين گياهي باشد! |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
آناناس اسم خود را از كجا گرفته است؟
|
|
|
وقتي شما به آناناس نگاه مي كنيد، حتماً فكر مي كنيد كه داريد به يك ميوه مي نگريد. ولي در حقيقت آناناس ميوه نبوده و بلكه گروهي از ميوه هاي كوچك به هم چسبيده است، كه هر كدام شبيه به يك سيب كوچك هستند. تخمدان مركزي، ساقه اي است كه هر يك از اين ميوه هاي كوچك روي آن به وجود مي آيد. ولي چون خود ميوه آناناس شبيه ميوه كاج است. بنابراين اسم آن را «پاين اپل» گذاشته اند. |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
اولين دزد دريايي چه كساني بودند؟
|
|
|
دزدي دريايي كه در درياهاي بزرگ انجام مي گرفت هزاران سال ادامه داشت. |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
اولين موسيقي چه بود؟
|
|
|
افسانه هاي گوناگوني بين مردم در مورد اين كه موسيقي چطور آغاز شده است وجود دارد. انجيل مي گويد كه «جوبال» پدر موسيقي بوده است. كتب قديمي اسپانيائي حكايت مي كنند كه وقتي جوبال داشته به آهنگ سندان كوفتن «توبالكن» گوش مي داده، متوجه شده كه چطور اين صداها، انعكاس موزوني پيدا مي كنند. |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
چه کسي اولين بار نقاشي كرد؟
هزاران هزار سال طول كشيد تا بشر به مرحله اي رسيد كه توانست آن چيزي را بسازد كه شباهت جزئي به چيزي كه امروزه به اسم كتاب مي شناسيم، داشته باشد.
بنابراين وقتي مي خواهيم تاريخچه اولين كتاب را در دنيا بررسي كنيم. بايد متوجه باشيم كه احتمالاً اين كتاب نبايد شباهتي به آن چيزي كه امروزه كتاب ناميده مي شود، داشته باشد و خيلي با آن فرق داشته است. در حقيقت كتابهاي اوليه دنيا تا آنجائي كه ما مي دانيم واقعاً كتاب هائي به مفهوم جديد اين كلمه نبوده اند. چند هزار سال پيش بابلي ها و آشوري ها لوحه هاي گچي درست مي كردند كه بر روي آنها هر موضوع يا واقعه اي را كه ميل داشتند نوشه و ثبت و نگاهداري مي كردند.
آنها با كمك نوعي ابزار نوك تيز، نوشته هايشان را كه به خط ميخي بوده، روي اين لوحه هاي گچي، وقتي كه هنوز مرطوب بود رسم مي كردند. سپس براي اين كه اين يادداشت ها يعني لوحه هاي گچي دوام و عمر بيشتري داشته و دائمي تر باشند آنها را در كوره گذاشته و مي پختند. بعضي اوقات اين موضوع يا واقعه اي كه مي خواستند يادداشت كنند خيلي طولاني بوده و بنابراين لوحه هاي گچي بيشتري مي برد. بدين ترتيب درست مثل يك كتاب داراي صفحات زيادي بود. در اين صورت شايد مي شد مثلاً واژه «كتاب» را به آنها اطلاق كرد!
مردم مصر باستان در اين مورد، يك قدم فراتر گذاشته و كاغذ خام و خشن ساختند كه از جنس يك نوع ني به نام «پاپيروس» بود. اين صفحات مسطح كه با دست ساخته مي شدند رنگ زرد پريده اي داشتند و به وسيله باريكه هاي درازي به يك ديگر وصل بودند كه به دور يك استوانه چوبي يا استخواني پيچ مي خوردند.
مصري ها با استفاده از آب آغشته به دوده كه مثلاً در حكم مركب بود، شعر و داستان و يا وقايعي را با انواع خطوط تصويري روي اين صفحات پاپيروس مي نوشتند و يا مي كشيدند. از آنجائي كه جا به جا كردن اين استوانه ها كار راحتي نبود، بنابراين عمل نوشتن، بعضي اوقات روي صفحات جدا از هم انجام مي گرفت.
بعضي ديگر از مردم قديم مثل يوناني ها و رومي ها، كتابهائي مي ساختند كه به دور استوانه مي پيچيدند.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
اولين باغ وحش را چه کسی به وجود آورد؟
|
|
|
باغ وحش عبارت است از محلي كه انواع حيوانات زنده در آنجا نگهداري شده و به معرض نمايش گذارده مي شوند. |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
شعری از نیمایوشیج

خانه ام ابري است
خانه ام ابري است
يكسره روي زمين ابري است با آن
از فراز گردنه، خرد وخراب و مست
باد مي پيچد
يكسره دنيا خراب از اوست
و حواس من
آي ني زن، كه تو را آواي ني برده است دور از ر، كجايي؟
خانه ام ابري است اما
ابر بارانش گرفته است
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم
من رو به آفتابم
مي برم در ساحت ذريا نظاره
و همه دنيا خراب و خرد از باد است
و به ره، ني زن كه دايم مي نوازد ني، در اين دنياي ابر اندود
راه خود را دارد اندر پيش
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
نیما یوشیج

نيما يوشيج كه نام اصلي اش علي اسفندياري بود در سال 1276 شمســــي در روستاي يوش مازندران چشم به جهان گشود. پدرش ابراهيم خان نـوري از راه كشاورزي و گله داري روزگار مي گذرانيد. ايام كودكي اش را در روستــــــاي خود به تحصيل پرداخت و از آنجا به تهران آمد تا در دبيرستان سن لويي كه يـك مـؤسـسه مـــــــــتعلق به هيات كاتوليك رمي بود به تحصيل ادامه دهد. در اين مدرسه يكي از معـــــــلمين وي نظام وفا بود كه در اثر تشويقهاي او به سرودن شعر روي آورد. او زبان فـرانسه را به خوبي فرا گرفت و با ادبيات اروپا آشنا شد. محمدرضا عشقي در روزنـــامه قــــــــرن بيستم بخشي از شعر افسانه نيما را منتشر كرد. نيما در سال 1317 شمســــي جزو گروه كاركنان مجله موسيقي، مجله ماهانه وزارت فرهنگ در آمد. وي يك سـلسله مقاله در اين مجله نوشت و در آنها نظرات فيلسوفان را در خصوص هنر و تـــــــأثير آثار اروپايي را در ادبيات بعضي از ممالك شرقي مورد بررسي قرار داد. او در سـال 1328 ه.ش. در روابط عمومي و اداره تبليغات وزارت فرهنگ مشغول به كار شــــــد و بالاخره در سال 1338 شمسي در تجريش تهران دار فاني را وداع گفت.
معرفي آثار
از آثار او عبارت است از: شعر مـــــن، ماخ لولا، ناقوس، شهر صبح شهر شب، آهو و پرنده ها، دنيا خانه من است، قــــلم انداز، نامه هاي نيما به همسرش، عنكبوت، فريادهاي ديگر، كندوهاي شبانـــــــه، حكايات و خانواده سرباز، آب در خوابگه مورچگان، در سال 1364 مجموعه اي كامل از آثارش منتشر شد.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
Blobfish
موجودی که در بالا می بینید Blobfish نام دارد و در آبهای استرالیا و تاسمانی زندگی می کند. این موجود در اعماق دریا رندگی میکند و بسیار نادر می باشد. چگالی بدن ژلاتینی این جانور اندکی از آب کمتر می باشد که به همین دلیل می تواند بدون صرف انرژی در آب و بر روی کف دریا حرکت کند.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
مشهد اردهال يا مشهد قالي
يكي از رسمهايي كه از زمانهاي گذشته در چهاردهم ماه مبارك رمضان گنبد قابوس, گميشان, بندرتركمن ونواحي ديگر تركمن صحرا برگزار ميشود, مراسم ((يا رمضان)) (ياري رمضان: نيمه رمضان) است.
پس از اقامة نماز عشاء و تراويح دستهاي تشكيل ميشود و اين دسته از بين خود يك ميداندار و يك صندوقدار به نام ((إشِك)) انتخاب ميكند كه كيسهاي را بر دوش خود حمل ميكند. ميداندار از اولين خانه ((يا رمضان)) شروع ميكند.
ميداندار شروع به خواندن اشعار زير ميكند و بقيه نيز بعد از هر دو بيت با گفتن آلّاو (الله هو) به او جواب مي دهند. پس از آن صاحبخانه نذري خود را به صندوق دار(إشِك) ميدهد. و اگر خانوادهاي نذري ندهد اينقدر اين اشعار را تكرار ميكند تا اگر صاحبخانه چيزي نيز نداشته باشد, حداقل آبي به روي آنها بپاشد. اين مراسم تا سحر ادامه دارد. نذري جمع شده در نهايت بين نيازمندان تقسيم ميشود.
نزديك به دوازده چوبدار در صحن شاهزاده حسين گرد هم مىآيند و چوبهايشان را در هوا تكان مىدهند و اشعار مذهبى مىخوانند. به مرور اهالى فين با چوبهايشان براى شركت در مراسم جمع مىشوند. فينها وارد صحن صفا مىشوند و با سر دادن نداى حسين حسين به خونخواهى امامزاده مىپردازند. وقتى ميزان نفرات به حد نصاب رسيد هيأت امنا گزارشهايى را در ارتباط با تعميرات و ساير اقدامات عمرانى صورت گرفته به مردم ارائه مىكنند. پس از قرائت گزارشها، برنامه لغتنامه و مرثيهخوانى انجام مىشود و بعد از آن مراسم قاليشويان آغاز مىشود. تعريف لغتنامه: از افرادى كه مورد لعن قرار مىگيرند يكى چراغ كوش كِرمِه است، وى همان زرين كفش است كه امامزاده را به شهادت رساند او بعد از كشتن حضرت به روستايى گريخت و به خانه پيرزنى رفت، چراغ خانه او را خاموش كرد و در تنور منزل او پنهان شد. اهالى بعد از مدتى او را يافته و به سزاى عملش مىرسانند.
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
دانشگاههاي ايران
2. www.ut.ac.ir/ دانشگاه تهران
3. www.ui.ac.ir دانشگاه اصفهان
4. www.tabrisu.ac.ir/ دانشگاه تبريز
5. www.um.ac.ir/ دانشگاه فردوسي مشهد
6. www.shirazu.ac.ir دانشگاه شيراز
7. www.isu.ac.ir دانشگاه امام صادق
8. www.araku.ac.ir دانشگاه اراك
9. www.sbu.ac.ir دانشگاه شهيد بهشتي
10. www.aku.ac.ir دانشگاه صنعتي اميركبير
11. www.iut.ac.ir دانشگاه صنعتي اصفهان
12. www.sharif.ac.ir دانشگاه صنعتي شريف
13. www.kntu.ac.ir دانشگاه صنعتي خواجه نصيرالدين طوسي
14. www.sums.ac.ir دانشگاه علوم پزشكي شيراز
15. www.iums.ac.ir دانشگاه علوم پزشكي ايران
16. www.tums.ac.ir دانشگاه علوم پزشكي تهران
17. www.aums.ac.ir دانشگاه علوم پزشكي اهواز
18. www.znu.ac.ir دانشگاه زنجان
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
پندهاوحکمتها(5)

5
با نادان راز مگوي
حضور دانشمندان را گرامي دار و از ايشان سوال کن و جواب شنو
به هيچکس دروغ مگوي
از بي شرم مال مگير
به نزد بدکار چيزي گرو مگذار
نه به راست نه به دروغ هرگز سوگند مخور
تا تواني مردم را به زبان ميازار
به ضرر و دشمني کسي راضي مشو
تا حدي که مي تواني از مال ببخش
کسي را فريب مده تا دردمند نشوي
پيشواي نيک را گرامي دار و سخنش بپذير
جز از خويشان و دوستان از کسي وام مگير
سخن را آشکارا بيان کن
بدون انديشه سخن مگوي
بر خلاف قانون به کسي وام مده
مرد فقير و بينوا را تمسخر مکن شايد تو نيز روزي بينوا شوي
سخن به موقع بگو زيرا بسيار خاموشي بهتر از تکلم و بسا تکلم بهتر از خاموشي است
راستگو را براي پيغام بفرست
فرومايه را اعتنا مکن و شخص محترم را در پايه اش پاداش رسان
خوش صحبت باش
شيرين گفتار باش
منش خود را نيک بدار
از نيک کرداري خود غره مشو و رجز مخوان
خيانت مکن
از بزرگ و نيک سخن بخواه
از هر کس و هر چيز مطمئن باش
فرمان خوب ده تا بهره خوب گيري
بيگناه باش تا بيم نداشته باشي
سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي
با مردم يگانه باش تا محترم و مشهور باشي
راستگو باش تا استقامت داشته باشي
متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي
دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي
معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي
سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي
با قدر نشناس و ناسپاس معاشرت مکن
روح خود را به خشم و کين آلوده مساز
در هر کار و گفتار تواضع و ادب را فراموش نکن
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد نادان منشين که تو را نادان ندانند
در مجالس در صدر منشين تا از آنجا ترا بلند نکنند و به جاي پايين تر ننشانند
نسبت به پدر و مادر خود فرمانبردار باش
اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده
تند و عصباني مباش
با کسي که پدر و مادر از او ناخشنودند همکار مباش تا گناهکار نباشي
براي شرم و ننگ مرتکب گناه مشو
دو رو و سخن چين مباش
در انجمن نزديک دروغگو منشين
چالاک باش تا هوشيار باشي
سحرخيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام برساني
دشمن کهنه را دوست نو مساز زيرا دشمن کهنه مانند مار سياه است که حتي بعد از صد سال انتقام را فراموش نمي کند
دوست کهنه را گرامي دار و در دوستي او استوار باش
خدارا را ستايش کن و دل را شاد ساز تاخدا هم نيکي تو را بيافزايد
حکمرانان را نفرين مکن زيرا آنان پاسبانان مردم هستند
اي پسر من بشنو تورا مي گويم که بهترين بخششها تعليم و تربيت مردم است زيرا مال و مکنت زوال پذيرد و چهارپايان بميرند ولي دانش و تربيت باقي بماند
هميشه روح خود را بيدار دار
براي نام خود از کسب و کار احتراز مکن
پارسا در آسايش ماند و بدکار هميشه گرفتار اندوه است
اگرچه افسون مار به خوبي بداني اما دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري
اگرچه شناوري خوب بداني اما زياد در آب مرو تا غرق نشوي
با هيچکس و به هيچ آييني پيمان شکني مکن که آسيب به تو نرسد
مال کسان را تاراج مکن و با مال خود مياميز
مغرور و خودپسند مباش
مردم داراي همان خويي هستند که از زمان شيرخوارگي خود کسب نموده اند
هيچ فرازي بدون نشيب و هيچ نشيبي بدون فراز نيست
چون خوشي رسد بسيار خشنود و غره مشو و چون سختي فرا رسد غمگين و افسرده مباش زيرا هر خوشي يک ناخوشي و هر نيکي يک بدي در پس دارد
خوراک زياد مخور
از هر خوراک مخور و زود زود به مجلس عيش بزرگان مرو که پسنديده نيست
اي پسر تورا مي گويم که بهترين چيزها براي سخاوت تعليم و تربيت مردم است.
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
پندهاوحکمتها(4)
4
اي پسر من نيکوکار باش نه بدکار زيرا زندگاني انسان جاودان نيست و هيچ چيز از کردار نيک لازمتر نمي باشد.
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسيده رنج و اندوه مبر.
خود را به بندگي ، بکسي مسپار.
هرکس با تو کينه ورزد و خشم گيرد از او کناره جو.
هميشه و هر جا توکل به خدا داشته باش و دوستي با کسي کن که به تو بيشتر سود رساند.
هرچه شنوي به عجله و بيهوده مگو.
بيهوده مخند.
قبل از جواب دادن تفکر کن
هيچکس را تمسخر مکن.
با بدکار همراز مشو.
با خشمگين همراه مشو.
با فرومايه مشورت مکن.
با مست همخوراک مشو.
بدچشم را به معاونت خود قبول مکن.
به حسود مال خود را نشان مده.
ازپادشاهان فرمان ناحق مخواه.
از سخن چين و دروغ گو سخن مشنو.
در مجازات مردم کينه نورز.
در معبر عام مجادله نکن.
با ثروتمند هم خوراک مشو.
رادمرد را مزن.
براي جاه و مقام مجادله مکن.
با پاک نظر ، کارآگاه ، هشيار و نيکخو مشورت و دوستي کن
از مرد قوي و متمول و کينه توز دور باش
با اديب دشمن مباش
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
پندهاوحکمتها(3)
![]()
3
متواضع و فروتن باش .
قدرت بخشندگي را از ياد نبر .
نسبت به مردمي که به تو مي گويند صادق و بي ريا هستي مواظب باش .
دوستي هاي قديم را دوباره تازه کن .
سعي کن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد .
کتاب مورد علاقه ات را براي بار دوم بخوان .
طوري زندگي کن که روي سنگ قبرت بنويسند " شخصي که از هيچ چيز در زندگي اش پشيمان نبود "
احمقانه رفتار مکن .
هيچ وقت فرصت ابراز علاقه به ديگران را از دست نده .
وقتي مي خواهي يک رابطه عاشقانه همان طور بماند فقط بگو " من مقصر بودم "
هيچ وقت تکه آخر شيريني را نخور .
بدان در چه وقت بايد سکوت کني .
وقتي مسواک مي زني شير آب را ببند .
سعي کن مشکلات را به جاي بزرگ کردن حل کني .
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
پندها وحکمتها(2)

2
از بين کتابهايت آنهايي را امانت بده که بازگشتشان برايت مهم نباشند
سعي کن خيلي هوشيار باشي شانس گاهي اوقات خيلي آرام در مي زند .
هميشه ساعتت را 5 دقيقه جلو بکش
کسي را که اميدوار است هرگز نا اميد مکن شايد اميد تنها دارايي او باشد .
وقتي با بچه ها بازي مي کني سعي کن آنها برنده شوند .
هيچگاه در دستگاه پيام گير تلفن پيام نا مفهوم نگذار .
وقت شناس باش .
از افراد ناشايست دوري کن .
اصالت داشته باش .
از حدي که لازم است مهربانتر باش .
وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن .
تا وقتي شغل بهتري پيدا نکردي شغل فعليت را از دست نده .
سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين آدم روي زمين باشي .
از کسي کينه به دل نگير .
براي تمام موجودات زنده ارزش قائل باش .
شکست را به راحتي بپذير
وقتي پيروز شدي فخر فروشي نکن .
خودت را درگير مسائل بي اهميت نکن .
هرگز به کسي نگو خسته و افسرده به نظر مي آيد .
هميشه به قولت وفادار باش .
تا مي تواني جدايي ها را به وصل تبديل کني .
عادت کن هميشه حتي وقتي ناراحت هستي خودت را سرحال نشان بدهي .
زندگي را سخت نگير .
هيچ وقت قمار بازي نکن .
وقتي با کار سختي روبرو شدي به خودت تلقين کن که شکست غير ممکن است .
از وسايلت به خوبي محافظت کن .
انتظار نداشته باش پول برايت خوشبختي بياورد .
براي تغيير دادن ديگران بيش از اندازه تلاش نکن .
هميشه خوش ظاهر و شيک پوش باش .
پلها را از بين نبر شايد مجبور باشي روزي بار ديگر از روي رودخانه رد شوي .
خودت را دست کم نگير .
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
پندهاوحکمتها (1)

۱
روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش
حداقل سالي يکبار طلوع آفتاب را تماشا کن
براي فردايت برنامه ريزي کن
از عبارت " متشكرم " زياد استفاده کن
نواختن يک آلت موسقي را ياد بگير
زير دوش آب براي خودت آواز بخوان
براي هر مناسبت کوچکي جشن بگير
اجناسي را که بچه ها مي فروشند را بخر
هميشه در حال آموختن باش
آن چيزي را که مي داني به ديگران بياموز
روز تولدت يک درخت بکار
دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را از ياد مبر
از مکانهاي مختلف عکس بگير
راز دار باش
فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن
به ديگران متکي نباش
هيچ وقت در مورد رژيم غذاييت با ديگران صحبت نکن
اشتباهايت را بپذير
بدان که تمام اخباري که مي شنوي درست نيست
گاهي براي خودت سوت بزن
شجاع باش و اگر نيستي وانمود کن که هستي چون هيچ کس نمي تواند تفاوت اين دو را تشخيص دهد
به کسي کنايه نزن
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
برج بابل

براساس افسانه ((برج بابل))مردم تلاش کردند
برج بسیاربزرگی برای رسیدن به آسمان بسازند.
خداوند آن هارا از ساختن بازداشت به ای ترتیب
که ربان آنان راگوناگون کرد
تاسخن یک دیگررا نفهمندودرنتیجه کارشان پیش نرود.
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
عشق

و خداوند عشق را آفرید...
رودها در جاری شدن
وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد
و خداوند عشق را آفرید
شنبه هفدهم شهریور 1386
بنزین

فیلم هایی به مناسبت سهمیه بندی بنزین
به خاطر1لیتربنزین
من ترانه15لیتربنزین دارم
دوردنیا با100لیتربنزین
سالهای سهمیه بنزین
ب مسل بنزین
دوباک بایک کارت
شنبه هفدهم شهریور 1386
شریعتی

پس ازمرگ
نمیدانم پس ازمرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گرازخاک
اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
گستاخ وبازیگوش و او یک ریزوپی درپی
دم گرم خودش رادرگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد.
بدین سان بشکند دام سکوت مرگبارم را...
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
گفتاربزرگان

کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند . فردوسی خردمند
یک زندگی را وقتی می شود با خوشبختی قرین دانست که شروعش با عشق باشد و ختمش با جاه طلبی . بوسکالیا
رویش باغ سکوت ، در هنگامه خروش و همهمه ارزشش را نشان می دهد . اُرد بزرگ
اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد . گابريل گارسيا مارکز
اگر شما دشمن دارید ، بدی او را با خوبی پاداش ندهید ، زیرا این امر موجب شرمساری او می گردد . ولی به او وانمود کنید که او با این عمل خود برای شما خدمتی انجام داده است . نیچه
نادانی و پستی یک نفر در گذشته ، نمی تواند میدان انتقام از خاندان او باشد . اُرد بزرگ
آنانکه از رسیدن به ریشه ها هراس دارند ، در روزمرگی دست و پا می زنند . اُرد بزرگ
آدمی باید از گناه بپرهیزد ، هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد . بزرگمهر
اراده محکم و متین که بخواهد به هر کس آنچه سزاوار است بدهد عدالت نام دارد . اولپن
اگر کمی چیزهای غیر لازم را بدانی بهتر از این است که هیچ ندانی . سندکا
آسوده حال کسی است که بردبار است . بزرگمهر
شناور بودن خرد آدم در جهان احساس به او میدان بروز و رشد هنر را داده است . اُرد بزرگ
اول صحت ، دوم جمال ، سوم مال و چهارم رفیق . این ها پله های نردبان سعادت است . ساموئید
تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند. گراهام بل
روي زمين خانه موقتي است و زير زمين جايگاه ابدي . ساموئل آدامز
آن که در آموختن جهد نمی کند هرگز نباید در انجمن دانایان لب به گفتار بگشاید . بزرگمهر
اراده از آن مرد کور نیرومندی است که بر دوش خود مرد شل بینایی را می برد تا او را رهبری کند. شوپنهاور
در كارهاي دشوار نشاط بسيار وجود دارد . لویی پاستور
پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم . فردریش نیچه
خودخواهی ، کاشی سادگی روانت را ، خواهد شکست . اُرد بزرگ
پسرها ، لنگرهای زندگی مادرانند . سوفوکل
آنکس که نتواند در حلقۀ شادی و نشاط دیگران به صورت یکی از افراد در آید ، یا مغرور است یا ریاکار و یا در قید تشریفات . لاواتر
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
باران

دل من میسوزد که قناری هارا پر بستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند
و کبوتر ها را آه کبوتر هارا
وچه امید غریبی به عبث انجامید
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست
شنبه دهم شهریور 1386
تاریک

در جهان وسوسه هاییست که بی تاب کند قلب مرا
که چرا باد نباشم ؟
و چرا آب و چرا آتش و این خاک نباشم ؟
و چرا مورچه ای در پی گندم ؟
شده آغاز ، همین قصه ی غم آلوده .
که چرا ؟
که چرا شب تاریک و چرا ؟
روشنی روز من از خورشید است ... .
همه روز من اینک شده این پرسشها ... .
... روز به بیراهه ی شب نزدیک است .
جمعه نهم شهریور 1386
بهشت
یکی می آید ...
یکی هم می رود ...!
خدا رحمت کند اورا و هم مارا به حرمت کلماتش !
خوشا به حال آنانکه سبک بال اما پربار !
پرمیگشایند به این خانه ...
جمعه نهم شهریور 1386
کویر
کاش با تو می ماندم ...برای تو می سرودم...
وجودت را می طلبم...تو را می خوانم به سوی بهار کویر...آنجا که نرگسان وحشی
هنوز بهانه تو را می گیرند...خزان کویر را پایانی بود ولی این بهار می ماند تا تو باز
گردی تا تو نگاه گرمت را بدر قه راهم کنی..راهی سخت در پیش است!
دستانم به سوی آسمان است و نگاهم تو را می طلبد...
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
ققنوس
گويند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آيد هيزم بسيار جمع سازد و بر بالاي آن نشيند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشي از بال او بجهد و در هيزم افتد و خود با هيزم بسوزد و از خاکسترش بيضه اي پديد آيد و او را جفت نمي باشد و موسيقي را از آواز او دريافته اند.
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
آسمان

دعای کوير يک عمر تمنای باران است.
حضور کوير ,يک عمر ردپای تنهايی است.
پرشکوه است روزی که دل آُسمان از غربت کوير بگيرد. اما....
دلتنگی آسمان را پايانی زود هنگام است
چرا که اشک آسمان قلم سرنوشت کوير است ,
قلمی که خاطره ی زيبای کوير را افسانه می کند.
سه شنبه ششم شهریور 1386
براي مهدي موعود عح

او می آید باورکن
اوآمده است
درشعر شاعران درآثارنویسندگان
دررازونيازشبانه نيازمندان
آیااورامی بینی
درگل درآب درروشنایی درآواز پرندگان درسرسبزی جنگل درخروش رود در مهربانی
اوهمه جا هست
اواصل بی بدیل عشق ومهربانی است
اودرزندگي جاريست
همراه من ودركنارتو
اورا حس كنيم وببينيم
در شادي كودكان
درمهرباني مادران
درصلابت واستواري پدران
اوآنجاست زيبا وباشكوه
درفراخناي دشت
درسرخي لاله ها
درقامت استوار كوه
درپهناي آبي دريا
تورا دوست مي دارم بيا......
دوشنبه پنجم شهریور 1386
زندگی یعنی.........

زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
سوت داور............
بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
بازی تمام شد...
زندگی را باختی
چاباریست
دوشنبه پنجم شهریور 1386
سیزده نکته برای زندگی ازنظرگابريل گارسيا ماركز

۱ ـ دوست دارم تورا نه به خاطرشخصیتت بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
۲ ـ هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک های تو نمی شود.
۳ ـ اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست نداشت به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
۴ ـ دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
۵ ـ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار کسی باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
۶ ـ هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحت هستی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.
۷ ـ تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
۸ ـ هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.
۹ ـ شاید خدا خواسته که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی وسپس شخص مناسب را،به این صورت وقتی او را یافتی بهتر
می توانی شکرگزار باشی.
۱۰ ـ به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
۱۱ـ همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوبار اعتماد نکنی.
۱۲ـ خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و انتظارداشته باشی او تو رابشناسد.
۱۳ـ زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
شنبه سوم شهریور 1386
"هزار سال قصه" براي كودكان و نوجوانان

هزار سال قصه از ؛ زیبای خفته ، سلطان كلاغها، علی بابا و چهل دزد، ماهیگری با دُم، و دهها قصهی ماندنی دیگر را می توانید در یك كتاب بخوانید.
این كتاب دارای ویژهگیهای جالب توجهی،است؛ از جمله:شرح مطالب مفید به عنوان مقدمه دربارهی مسایلی چون،چرا قصه میگوییم؟ كدام قصه را انتخاب كنیم ؟ چگونه قصه بگوییم؟
در كتاب حاضر نشانههای تصویر كه در آغاز هر قصه آمده است ، آگاهیهایی به قصه گو می دهد كه عبارتند از:پایین ترین سن توصیه شده برای شنیدن هر قصه ، میانگین زمان لازم برای قصه ها،محل وقوع قصه ، شخصیتهای اصلی قصه.
ارایه شناسنامهای مختصر دربارهی نویسنده و سابقهی آن قصه در بین مردم دیگر كشورها ، نكاتی هستند كه در ابتدای قصه ها به آنها اشاره می شود، و كه كمك زیادی برای درك بهتر قصه می كند.
جلد نخست كتاب «هزار سال قصه»را خانم "زهرا سعیدبهر"ترجمه و انتشارات "فرشتگان" آن را با قیمت یك هزار تومان منتشر كرده است.
نشانی های ناشر : - تهران- بلوار كشاورز- خیابان 16 آذر- نبش خیابان پور سینا- شماره69- صندوق پستی: 1711-13145 - تلفن ها: 88961922 / 09123465720









