سه شنبه یکم مرداد 1387
روزگار غریبی است، نازنین

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.
دلت را می بویند
روزگار غریبی است، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرماشاملوی بزرگ
آتش را
به سوخت بار سرود وشعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی است ، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی است ، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
شاملو
چهارشنبه دوم آبان 1386
آي آدم ها

آي آدم ها
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد ميسپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند،
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،
كه گرفتستيد دست ناتوان را
تا تواني بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ ميبنديد،
بر كمرهاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب، دارد ميكند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامهتان بر تن؛
يك نفر در آب ميخواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته ميكوبد،
باز ميدارد دهان، با چشم از وحشت دريده،
سايههاتان را ز راه دور ديده،
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتا بيش افزون،
ميكند زين آبها بيرون،
گاه سر، گه پا.
اي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد،
ميزند فرياد و اميد كمك دارد؛
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج ميكوبد به روي ساحل خاموش،
پخش ميگردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،
ميرود نعرهزنان. وين بانگ از دور ميآيد:
ـ «آي آدمها»...
و صداي باد، هر دم دلگزاتر،
در صداي باد، بانگ او رهاتر،
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش آيد اين نداها.
ـ «آي آدمها»
نيما يوشيج
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
دوستی

دل من دیر زمانی است كه میپندارد
«دوستی» نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بیگمان سنگدل است آنكه روا میدارد
جان این ساقه نازك را
دانسته
بیازارد!
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن، هر رفتار
دانههایی است كه میافشانیم
برگ و باری است كه میرویانیم
آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
گر بدانگونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس
بینیازت سازد، از همه چیز و همه كس
زندگی، گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نو زیده است هنوز
دانهها را باید از نو كاشت
آب خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج میباید كرد
رنج میباید برد
دوست می باید داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست یكدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از یاری، غمخواری-
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد-
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد!
«فریدون مشیری»
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
تصنيف دلنشين مرغ سحر ملک اشعرای بهار

بند اول
مرغ سحر ناله سر کن................ داغ مرا تازه تر کن!
زآه شرر بار، اين قفس را............ برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه اين خاك توده را.. پر شرر كن!
ظلم ظالم، جور صياد.................... آشيانم داده بر باد
اي خدا، اي فلك، اي طبيعت.......... شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است، گل به بار است.......... ابر چشمم، ژاله بار است
.................. اين قفس چون دلم تنگ و تار است..................
شعله فكن در قفس اي آه آتشين..... دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين... بيشتر كن، بيشتر كن، بيشتر كن
مرغ بي دل، شرح هجران............... مختصر، مختصر كن، مختصر كن
بند دوم
عمر حقيقت به سر شد................. عهد و وفا بي اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق............... هر دو دروغ و بي ثمر شد
راسته و مهر و محبت فسانه شد..... قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي، وطن و دين بهانه شد.. ديده تر كن!
جور مالك، ظلم ارباب................... زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب.................. جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن................. از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده آب آتشين........ پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
........................ ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين........................
كز غم تو، سينه من...................پر شرر شد، پر شرر شد.
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
روشني .من.گل.اب

روشنی, من, گل, آب
ابری نیست
بادی نیست
مینشینم لب حوض,
گردش ماهی ها, روشنی, من, گل, آب
پاکی خوشه ی زیست
مادرم ریحان می چیند
نان وریحان وپنیر, آسمانی بی ابر, اطلسی تر
رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط
نور درکاسه ی مس, چه نوازش ها میریزد!
نردبان از سر دیوار بلند, صبح را روی زمین می آورد
پشت لبخندی پنهان ,هرچیز
میروم بالا تا اوج, من پر از بال و پرم
راه میبینم درظلمت, من پر از فانوسم
یکشنبه هشتم مهر 1386
الهی![]()
الهی!دانایی ده که ازراه نیفتیم وبینایی ده که در چاه نیفتیم![]()
الهی!آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان.![]()
الهی!بنیاد توحید ماخراب نکن وباغ امید مابی آب مکن![]()
الهی!میبینی ومی دانی وبرآوردن میتوانی.
![]()
![]()
![]()
شنبه هفتم مهر 1386
عشق
![]()
![]()
چتر هارا باید بست![]()
![]()
![]()
زیر باران باید رفت![]()
فکر را خاطره را زیر باران باید برد![]()
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت![]()
دوست را زیر باران باید دید![]()
عشق را زیر باران باید جست![]()
زیر باران باید بازی کرد![]()
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت![]()
زندگی تر شدن پی در پی![]()
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون"است![]()
پنجشنبه پنجم مهر 1386
مانند باران صمیمی

مانند باران صمیمی
دیروزباماکسی بود, از مابا وفاتر
آیینه ی فطرت ما, ازمابه ما آشناتر
دیروزبا ما کسی بود, مانندخورشید, صادق
مانند باران صمیمی, از باغ گل با صفاتر
بودیم ودیدیم او را, گوفت و شنیدم او را
رفتیم تا اوج با او, ازعطرگل ها رهاتر
مرغان پربسته بودیم, پروازرا برده از یاد
پروازمان داد ,مردی, از آسمان ها فراتر
اوآمدوپرکشیدیم, تابی کران هارسیدیم
رفت وشکستیم بی او, از قلب او بی صدا تر
پنجشنبه پنجم مهر 1386
سپهری

شعری از تنهایی خود را نوشت!
باد آمد شعر او را خواندو رفت
زیر پای شعر او زیبا نوشت
شعر باران ریخت کم کم روی کوه
سبزه ها برگ ها زیبا شدند
آفتاب آمد دوباره بی صدا
شاپرک ها نا گهان پیدا شدند
لحظه های بعد باد آمد و نوشت
شعر زیبایی به روی آسمان
شعر رنگارنگ او را کوه خواند
بود شعر تازه اش رنگین کمان
روی گلبرگ گلی بر سبزه ها
قطره ای از شعر باران مانده بود
مثل شبنم بود بر گلبرگ گل
آفتاب از دور آن را خوانده بود
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
شعری از نیمایوشیج

خانه ام ابري است
خانه ام ابري است
يكسره روي زمين ابري است با آن
از فراز گردنه، خرد وخراب و مست
باد مي پيچد
يكسره دنيا خراب از اوست
و حواس من
آي ني زن، كه تو را آواي ني برده است دور از ر، كجايي؟
خانه ام ابري است اما
ابر بارانش گرفته است
در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم
من رو به آفتابم
مي برم در ساحت ذريا نظاره
و همه دنيا خراب و خرد از باد است
و به ره، ني زن كه دايم مي نوازد ني، در اين دنياي ابر اندود
راه خود را دارد اندر پيش
سه شنبه ششم شهریور 1386
براي مهدي موعود عح

او می آید باورکن
اوآمده است
درشعر شاعران درآثارنویسندگان
دررازونيازشبانه نيازمندان
آیااورامی بینی
درگل درآب درروشنایی درآواز پرندگان درسرسبزی جنگل درخروش رود در مهربانی
اوهمه جا هست
اواصل بی بدیل عشق ومهربانی است
اودرزندگي جاريست
همراه من ودركنارتو
اورا حس كنيم وببينيم
در شادي كودكان
درمهرباني مادران
درصلابت واستواري پدران
اوآنجاست زيبا وباشكوه
درفراخناي دشت
درسرخي لاله ها
درقامت استوار كوه
درپهناي آبي دريا
تورا دوست مي دارم بيا......
